این دست بی صدا

01 بهمن 1399


#شعر_امروز

سیزده

از چشم ما چیزی که می‌ریخت
می‌ریخت روی خاک و فورا
از خون و گل فواره می‌شد

هر کس که با غم نسبتی داشت
 با دیدن فواره‌های
زیبای ما بیچاره می‌شد

زهدان مادر خانه‌ای بود
بی‌آرزو بی‌یاد بی‌درد؛
هرکس که از آن خانه می‌رفت
از رفتنش تا روز مردن
در دردها و یادها و
آمال خود آواره می‌شد

می‌رفت و در دنیایی از هیچ
در هیچ‌هایی پیچ در پیچ
بر ریسمان‌ها چنگ می‌زد
«ای رستگاری ننگ بر تو...»
می‌گفت و با آن ریسمان‌ها
بند دلش هم پاره می‌شد

این عمر_ این بی‌هیچ معنا_
این چیز بی‌تعریف_ این عمر_ 
زندان بی‌دیوار ما بود

زندان ما پتیاره‌ای بود
از مرد و زن هر کس به شکلی
داماد این پتیاره می‌شد

در کهکشانی بی‌ستاره
از بین ما بی‌آسمان‌ها
هر کس که می‌آمد به دنیا
چون کوه_ اما پاره‌پاره
بی‌رنگ  بی‌رو بی‌قواره_
سربار این سیاره می‌شد

ای بخت شور ای بخت رنجور
نزد شهیدان دو عالم
خواهی گواهی داد آیا
آن روزگاران را که در آن
قداره نزد دیگران گل
گل نزد ما قداره می‌شد؟

بی‌خواب‌ها ای‌کاش نوزاد...
نوزادها ای‌کاش ماهی...
ای‌کاش‎‌ها ای‌کاش دریا...
آنگاه وقتی خواب شیرین
ما را فرا می‌خواند، ای‌کاش
دریا پر از گهواره می‌شد

ای خواب راحت خواب راحت!
طوری که ما از جان گذشتیم
_ بی‌دستمزد و استراحت_ 
هر کس به‌جای ما اگر بود
_ حتی اگر قدیسه_ بی‌شک
قدیسه‌ای بدکاره می‌شد

از چشم ما رنگین‌ترین آب
از چشم ما غمگین‌ترین خواب
از چشم ما تابوت مهتاب
می‌ریخت بر خاک و به چشم
هرکس کا با ما نسبتی داشت
زیباترین فواره می‌شد

✍️#حسین_صفا
📘 این دست بی صدا
🔹#نشر_نیماژ

📚 t.me/klidar



دیدگاه های شما