دختران سلاخ و پسران هیولا

24 دی 1396


#کتاب_امروز
23 دی 1396

📗 #دختران_سلاخ_و_پسران_هیولا
📙 #آپریل_جنویو_تاهالکی
📒مترجم: گروه مترجمان
📕 #نشر_باژ

@KLIDAR

کلیدر/ #مهرنوش:

ای بابا این چه زندگیه! تا میام از یکی خوشم بیاد یکی پیدا میشه می‌زنه رو دست بعدی. البته آقای «مارتین مک دونا» که دیروز معرفی کردم 👈(t.me/klidar/10140) هنوزم تو لیست نویسندگان محبوب هست، ولی امروز می‌تونم بگم فعلا بهترین کتاب نشر باژ (بهداد سابق) رو یافتم.

مجموعه دو جلدی «دختران سلاخ و پسران هیولا»، در واقع یک مجموعه داستان هست. توی هر جلد هفت داستان کوتاه ترسناک و خشن داره که هرکدوم نوشته یک فرد متفاوت هستند و مترجمین مختلفی هم از جمله #پیمان_اسماعیلیان و #رباب_پورعسگر در جلد اول و #محمد_قصاع  و #آیدا_کشوری در جلد دوم همکاری داشتن. (اسامی مترجمین رو همین‌طوری گزینش کردم، قصد جسارت به کسی رو ندارم).

اهل کتابای #استفن_کینگ نبودم ولی می‌تونم بگم بعد از کارهای #ادگار_آلن_پو ی عزیز و #ری_برد_بری جان، این داستان‌ها واقعا بهم چسبیدن. واقعا به چندتا داستان خونین و مالین و موجودات عوضی و قاتل نیاز داشتم.😈
تعلیق و ترس در داستان‌ها حال آدمو جا میارن و به موقع هم تموم میشن. اگه یه روزی تو اخبار خوندین یک قاتل سریالی به اسم مهرنوش دستگیر شده بدونین من بودم خواستم چندتا چیز رو امتحان کنم.😁😁


#چند_سطر_کتاب 


از داستان "بخیه‌ها"
نوشته: #آ_گ_هوارد  مترجم: #مهنام_عبادی

خواهرم کلاور، جفت همسان من و برادر کوچکم، اوکلی، اجازه نداشتند شاهد مراسم قطع عضو بابا باشند. کلاور با وجود اینکه سیزده سال و نیم داشت، خیلی نازک نارنجی بود و اوکلی که هفت سال کوچک‌تر بود، زیادی دل نازک بود. مسئولیت کلبهٔ کوچکمان را که ده متری تا اینجا فاصله داشت، به دست کلاور سپردم. آن‌طور که با آخرین نگاه دیدم، در کنج خانه قوز کرده و ملحفه‌ای را محکم دور سرشان پیچیده بودند و همین‌طور که تندر در دوردست می‌خروشید، به خود می‌لرزیدند. 

بابا زیاد جیغ نکشیده بود که از هوش رفت. او هم به سبک خودش قوی بود. مامان همیشه می‌گفت که او به سختی سنگ است؛ سنگی که لبه‌های تیزش بایستی سوهان می‌خورد. مادرم تنها کسی بود که می‌توانست خشم او را آرام کند. در سیزدهمین تولد من و کلاور که مامان ناپدید و داد و بیداد‌های مستانهٔ بابا از کنترل خارج شد، مسئولیت سوهان کشیدن به لبه‌های تیز او، روی دوش من افتاد. 
شانزده ساله که شدم، ابزار و مهارت‌های جراحی‌ام پیشرفت کرده بودند. پای دیگر بابا و چشمانش را درآورده بودم. همینطور زبان و گوش‌هایش را.
خیلی زود متوجه شدم که باران همراه همیشگی روزهای قطع عضو بود. الیکایی‌ها هم همین‌طور. گمان می‌کردم که آن‌ها به نوعی با "گیرنده"، پسری که عضوهای بدن را طلب می‌کرد و در عوض به ما پول می‌داد، گره خورد باشند. انگار هم آب‌و‌هوا و هم پرندگان می‌دانستند که گیرنده چه وقت به ما سر خواهد زد. شاید هم برعکس بود و آن‌ها به او می‌گفتند که دیگر وقتش شده است. حقیقت هرچه که بود، با استشمام بوی باران و خش‌خش بال پرندگان، اولین برش را زدم، چرا که می‌دانستم گیرنده در راه است.
ص 84

❇️ دختران سلاخ و پسران هیولا/ سرپرست نویسندگان: آپریل جنویو تاهالکی/ مترجم: گروه مترجمین/ نشر باژ/ رقعی/ شومیز/ 300 صفحه/ 21100تومان

@KLIDAR



دیدگاه های شما