آخرین رویای فروغ/ سیامک گلشیری/ نشر چشمه

29 خرداد 1397


کتاب دیگه‌ای از سیامک گلشیری نخوندم و نمی‌تونم با کارهای دیگه ایشون مقایسه کنم، ولی اگه بخوام ویژگی‌های این کتاب رو بگم، می‌تونم بگم که اول از همه، نویسنده، کار با دیالوگ رو خوب بلده. و دیگه این‌که گرچه هر کس برداشتی از داستان می‌تونه داشته باشه، اما این داستان دیگه واقعا می‌تونه هزارتا برداشت ازش بشه! شخصیت‌های مختلفی در داستان حضور دارن که هر کدوم برداشت و روایتی جداگانه از ماجراها دارن و خواننده می‌تونه جنبه‌ی خوب یا جنبه‌ی بد ماجرا رو در نظر بگیره.

فروغ در بستر بیماری افتاده و آلزایمر هم داره اما وقتی هوش و حواسش سر جاشه از دخترانش می‌خواد که اون رو به شهری در شمال ببرن. بقیه دخترا و دامادها یکی‌یکی از راه می‌رسن و بحث سر این‌که اصلا چرا مادرشون رو با این‌حال این همه راه از تهران آوردن، شروع می‌شه. برای همه سواله که چرا مادرشون چنین درخواستی داشته. پروین، دختر بزرگ برای آذر و آرزو توضیح می‌ده که ظاهرا مادرشون همسر دیگه‌ای داشته و یک دختر هم ازش داره.

تمام ماجرای داستان در یک شب اتفاق می‌افته. یک شب طولانی که مادرشون حال خوبی نداره، دخترا متوجه این راز شدن و هضم اون براشون سخته، و از همه بدتر منتظر رسیدن برادرشون هم هستن و اگر اون بفهمه معلوم نیست چه عکس‌العملی نشون می‌ده. کل ماجرای داستان همینه، اما سیامک گلشیری سوال‌های زیادی رو در ذهن خواننده ایجاد می‌کنه. چنین اتفاقاتی برای خیلی‌ها ممکنه بدیهی باشه، و برای خیلی‌ها هم هنوز تابو هست و یک موضوع خوب برای دعوا. این‌که اصلا مادرشون به چه حقی قبلا ازدواج کرده!! و اصلا چرا حالا می‌خواد دوباره اون‌ها رو ببینه. کاری که بعد از جدایی از همسرش انجام داد درست بود یا نه؟ واقعا دوستش داشت؟ کاری که با دخترش آرزو کرده بود چی؟ به خاطر حسادت زندگی از دست رفته‌ی خودش بود یا اینکه واقعا به حرفایی که زده بود اعتقاد داشت؟ جالبه که در تمام داستان هیچ حرفی از زبان فروغ نخواهیم شنید. همه چیز تکه و پاره‌هایی از خاطرات دیگران در مورد ماجراست...

کلام آخر این که وقتی داستان رو شروع کردم، دیالوگ‌ها کمی اذیتم کردن، می‌خواستم غر بزنم که چه وضعشه، اما وقتی ادامه دادم کاملا به فضای داستان مسلط شدم و متوجه شدم این‌کار تعامل و حضور شخصیت‌ها رو پررنگ‌تر می‌کنه.


چند سطر کتاب
 
گفت: «می‌دونین بعدها فروغ بهم چی گفت؟»
«چی گفت؟»
«بهم گفت اون شب، همون شبی که تو اون دره گیر افتاده بودیم و رفته بودیم تو ماشین، بهترین لحظات زندگیش بوده. گفت هیچ‌وقت اون شبو فراموش نمی‌کنه. گفت تک‌تک لحظه‌هاش تا آخر عمر باهاشه.» چند بار سرفه کرد. بعد گفت: «امشب براش گفتم. تموم چیزهایی رو که الان برای شما گفتم، برای اون هم گفتم، شاید با یه ذره جزییات بیشتر.»
«می‌فهمید؟ یادش اومد؟»
با خودم گفتم چه سوال بی‌خودی پرسیده‌ام. زن سابق‌اش حتا بچه‌هایش را به یاد نمی‌آورد. پیرمرد دست‌هایش را گذاشت روی میز. گفت: «وقتی داشتم براش می‌گفتم، گوش می‌کرد. می‌فهمیدم گوش‌هاشو تیز کرده که یک کلمه‌شو از دست نده.»
ص 98

آخرین رویای فروغ/ سیامک گلشیری/ نشر چشمه/ رقعی/ شومیز/ 160 صفحه/ قیمت: 16000 تومان

یادداشت از: کلیدر/ مهرنوش

@KLIDAR



دیدگاه های شما