آنجا که هندوانه‌ها می‌رویند

12 خرداد 1399



 

"دلا"ی دوزاده ساله، وقتی نصف شب مادرش رو در وضعیت عجیب و ترسناکی می‌بینه، متوجه میشه که حال مادرش دوباره رو به وخامته. البته مادر دلا پیش از این هم همچین دوره‌هایی رو گذرونده بود، اما انگار با تولد خواهر کوچیکش اوضاع خیلی خراب‌تر شده. پدرش که مرزعه هندوانه رو می‌گردونه، معتقده نباید به کسی درباره بیماری مادرش بگن، چون معمولا آدم‌ها درکی از بیماری شیزوفرنی ندارن و ممکنه با حرف‌هاشون آسیب بیشتری به خانواده بزنن.


دلا باید تنهایی بار این استرس رو به دوش بکشه و با تمام وجودش می‌خواد که معجزه‌ای رخ بده تا مامان خوبِ خوب بشه. ولی تو این هوای گرم تابستون به انتظار معجزه نشستن کمی طاقت فرساست. باید کاری کرد...


◀️ چند سطر کتاب

 با این همه هنوز خاطره‌ی شنبه شب، یا دیشب که مامان انگار صداهایی را می‌شنید که ما نمی‌شنیدیم، مثل بادکنکی در حال باد شدن در درونم بزرگ می‌شد و  انگار پوستم را تنگ و کشیده می‌کرد.
زنبور گیج و منگی از کنار سرم گذشت، چرخی بالای محصولات زد و سمت گل‌های وحشی حاشیه‌ی جاده رفت. به قصه‌های زنبوری فکر کردم و به سوالی که دیروز با دیدن خانم تابیتا، آمده بود نوک زبانم.
«باید واسه‌ات بگم که این دو روز چی شد.» این‌طور شروع کردم. گچ را طوری توی دستم فشار می‌دادم که لبه‌هایش خرد شد و توی دستم ریخت.
آردن خندید و گفت: «وای، آره! یادم افتاد! منم می‌خواستم یه چیزی درباره‌ی همین چند روز بهت بگم.» وفادارانه اضافه کرد: «ولی اول تو!» بعد با گچ سفید، روی یکی از اشعه‌های زردش سایه پروشن انداخت.
حباب کوچک شجاعت در دلم ترکید.
ص 37

📙 #آنجا_که_هندوانه_ها_می‌رویند، سیندی بالدوین، مترجم: #آنیتا_یارمحمدی، #نشر_پیدایش، 252 صفحه، 
قیمت: 45000تومان

 



دیدگاه های شما