پرنسس پابرهنه

29 شهریور 1400


پرنسس پابرهنه

تا به‌حال از این نویسنده هیچ کتابی نخونده بودم. اعتراف می‌کنم بخاطر اسمش بوده. آخه اریک امانوئل اشمیت هم شد اسم؟ آدمو یاد موعظه گرهای عصر ویکتوریا می‌ندازه! همش فکر می‌کردم کتاباش ازین مدل کتاباییه که مثلا روحیه می‌دن به آدم و در قالب داستان نصیحت می‌کنن و این چیزا. مثل چیز میزایی که توی مجله موفقیت می‌نویسن. واسه همین سعی نکرده بودم ازش کتابی بخونم. ولی خب من همیشه آدم امتحان کردن کارهای مختلف هستم و این بار کتابو برداشتم یه ورقی بزنم ببینم حالا چه موعظه‌ای کرده تو کتاباش.(چیه؟ چپ چپ نگاه نکنید، مگه من باید همه نویسنده‌ها رو بشناسم؟ از کجا باید می‌دونستم اشمیت دکتری فلسفه داره؟) پرنسس پابرهنه یک مجموعه داستان کوتاه شامل هفت داستان با محوریت زنان هست. بخوام از اول شروع کنم به غر زدن می‌گم که اکثر زن‌هایی که توی داستان‌ها به تصویر کشیده، زن‌هایی تقریبا دیوانه و پر از عقده هستن یا اینکه درگیر انواع و اقسام مشکلاتن. اما رویکرد داستانها جوری نیست که این مسئله رو به همه‌ی زنها نسبت بده، بلکه فقط شخصیت‌های اصلی هر داستان این‌طور هستن، پس از خونش می‌گذرم.(فکر کنم وقتشه برم پیش روانپزشک) چیزی که در مورد این کتاب می‌تونم بگم اینه که عااااالی بود. شرم بر من که تا بحال گول اسمشو خورده بودم. مهارت نویسنده توی به تصویر کشیدن ماجراها و احساسات واقعا تحسین بر انگیزه. داستان‌های پرکشش و پر ماجرا! خدایا یعنی می‌شه منم یک روز بتونم این‌جوری بنویسم؟ آخه چطور یک نفر می‌تونه فقط توی چند صفحه، اینقدر خوب هیجان ایجاد کنه و داستان رو به سرانجام برسونه؟ من عاشق داستان "غریبه" توی این مجموعه داستان شدم. چون نمی‌خوام لو بدم، نمی‌گم سوژه چیه اما از یک سوژه ی خیلی معمولی(الان دیگه کاملا معمولی حساب می‌شه) یک ماجرای رازآلود ساخته. دلم خیلی زیاد برای زن سوخت. مدت‌هاست گریه‌ام نمیاد وگرنه براش اشک می‌ریختم. داستان "زیباترین کتاب دنیا" هم یک سوژه خیلی خیلی عالی بود و تا آخر داستان واقعا خوب پیش رفت اما متاسفانه تهش خراب کرد به نظر من. زن‌هایی که توی سیبری زندانی شدن و ورود یک زن جدید با موهای انبوه فرفری، هیجانی رو در اونجا ایجاد می‌کنه. یعنی زنها امیدوارن الگا چه کاری براشون انجام بده؟ کاش جور دیگه ای تموم می‌شد. یک بخش از همین داستان رو براتون می‌ذارم.

چند سطر کتاب

«می‌دونی تو یه روز در میون، حق یه پاکت سیگار داری؟» «فکر کن می‌دونم، سیگارا رو می‌گیرم و دود می‌کنم!» این جواب که از دهان الگا بیرون آمده بود، جوابی تند و حاضر آماده بود که بعد از یک هفته سکوت، پرشتاب از زبان او خارج می‌شد. تاتیانا متوجه شد الگا به رغم حالت تهاجمی خود، بیش از گذشته حرف می‌زد. لابد برای روابط انسانی دلتنگ شده بود...بنابراین حدس زد می‌تواند ادامه بدهد: «تو که همه چی رو می‌دونی، لابد متوجه شدی هیچ کدوم از ما سیگار نمی‌کشیم یا اگه بکشیم در حضور مراقب‌ها و خیلی کم این کارو انجام می‌دیم.» «خب، آره..نه، منظورت چیه؟» «تو از خودت نپرسیدی سیگارها رو چی کار می‌کنیم؟» «اوه، می‌دونم، با هم رد و بدل می‌کنین. حتما سیگار به منزله‌ی پول رایج اردوگاهه. می‌خوای به منم بفروشی؟ من هیچی واسه پرداخت ندارم...» «اشتباه می‌کنی.» «اگه با پول معامله نمی‌کنین، پس چیکارش می‌کنین؟» الگا با چهره ای مظنون، تاتیانا را برانداز کرد. انگار پیشاپیش از چیزی که به زودی به آن پی می‌برد، متنفر بود. تاتیانا پس از لحظهای به او پاسخ داد: «ما سیگارامونو نمی‌فروشیم. اونا رو معامله هم نمی‌کنیم. ما اون‌ها رو برای کار دیگه‌ای غیر از دود کردن استفاده می‌کنیم.»

پرنسس پابرهنه اریک امانوئل اشمیت ترجمه سعیده بوغیری نشر افراز قیمت: 7500 تومان

کلیدر/ مهرنوش



دیدگاه های شما